تبلیغات چهارشنبه 29 مهر 1388
مادر فدای حرمت نامت گلاب ها /
جاری شود زعطر غبارت شراب ها/
در آبی خیال دلم بوسه كاشتی /
تا بر دهد به كوچه شب آفتاب ها /
دلواپس است گرم نگاهت به پای من /
جانم فدای آن دل و این التهاب ها /
گردون به گردش است ودعایت برای من /
سالم رسم به پیری از این انقلاب ها /
اما تو پیر می شوی و من ندیده ام /
جز اشك غم گرفته زعكست به قاب ها /
گنجشك كوچك تو ببین پر كشیده است /
چون باز بر فراز هزاران عقاب ها /
دوشنبه 13 مهر 1388
انتهای كوچه تنها بود چون دلبر دمی / اودوید ومن دویدم تنگ بگرفتم همی/
چادرش یكسو زدم پنهان نمود گیسوی خود / كی پسر در انتهای تو كوچه تو نامحرمی /
گر رسد اینك بسیجی یا یكی نیروی گشت / می شود آوار بر پیشانی من عالمی /
خواهشی دارم برو تو موعدی دیگر بیا / گفتمش هرگز نخواهم رفت من زین جا دمی /
تا به كی دور ازخیالت خون شود چشم دلم/ یك زمان من را به زیر چادرت می بر همی /
از لب لعلت به من ده بوسه ای بی معرفت / كز دلم بیرون رود صد سال كهنه نو غمی/
در غبار زندگانی بس كه جستم من تو را / گرد راهت هم نشد بر زخم حالم مرهمی/
گفتمش این حال حیران تو جانا مال چیست؟ / این دمی یا آن دمی نامحرمی یا همدمی /
تلخ خندی زد كه حالم شد دگرگون بعد گفت / درمیان عاشقانم تو چه هستی شبنمی/
عاشقی در كوچه بن بست كی باشد روا / كوچه ای دیگر بشاید ساخت با خاطر جمی /
دست برگردن نهادم لب به لب نزدیك جیغ / زد كه گمشو ای پسر تو سیب زمینی شلغمی /
گفتمش جان دلم هستم بقال عشق تو / می خرم از پای تا سر یا سوا یا درهمی /
« آدمی در عالم خاكی نمی آید به دست» / بس كه بوی گند عالم را گرفت از آدمی /
سه شنبه 31 شهریور 1388
پرویز رفت صولت حافظ به خاك ماند
مضراب دل شكسته شد و در مغاك ماند
مستی نبرد هوش مگر از سر غزل
یا گرد غم بر سر گیسوی تاك ماند
در سینه ماند نغمه بیداد وداد تا
رِنگ نوا بر جگرم چاك چاك ماند
ما نشئهایم، نشئه از آن رزم مشترك
دشمن ولی زشوكت ما در هلاك ماند
مشكات ما كه آینه عشق بود وساز
چون زلف نور در شب دیجور پاك ماند
برآستان ساز تو سر خم كرده است فلك
وقتی كلام وساز تو با هم ملاك ماند
سید حسن شریعتی
دوشنبه 16 شهریور 1388
وزیر علوم آدم خوبی بود نابغه ریاضی بود دانشمند بود ومرد سالریاضی وعلم و.... چرا انتخاب نشدبه خاطر ارتباط با وزیر علوم اسراییل.
این هم عكسهای منتشره
بالاخره چی را باور كنیم. هولوكاست فلسطین .روزقدس دم خروس


شنبه 14 شهریور 1388

(فریدون مشیری)
تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ
دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم
جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا،
بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.
برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت
را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو
بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون
بغلطانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر
جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست…
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار
سه شنبه 20 مرداد 1388
دلم می گیرد
وكفش هایم را لنگه به لنگه می پوشم
بدون حضور جوراب
توپ را برمی دارم
به بیابان می روم
دروازه بان خداست
درهنگامه شوتیدن
ریگی در لابلای انگشتان پایم
ترانه می خواند:
آدمی در عالم خاكی نمی آید به دست
آأمی در عالم خاكی نمی آید به دست
دوشنبه 19 مرداد 1388
خروس دیگر خروس نبود
مرغ هم نبود
مترسك بود
فقط قوقولی می كرد
نه از روی علاقه؛ از روی عادت
توی عمرش یدونه نمایش ندید.
به سینما هم نرفت
اما همیشه یه نمایش گنده وسط میدون ده نشون می داد
دنبال چند مرغ راست چین وچپ چین می كرد
یكی كه از همه خرتر بود
ونمی تونست فرار كنه را گیر میآورد جلوی چشم جماعت
ترتیبش را می داد
خروس دیگر خروس نبود
فقط صدایش مانده بود
آنهم كله سحر كه ملت تازه می خوابیدند
بیدار می شد
وبادی به غبغب می انداخت
و می خواند
قوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقو لی لی لی لی یلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیللیلیلیلیلیلیلیلیلی قوقو
همسایه از خواب پرید
كارد پیدا نكرد
دستانش را باز كرد
سرون خروس را در دو دست گرفت وكشید
***
خروس دیگر نبود
سه شنبه 13 مرداد 1388
امروز خروس می خواند.
شعری برای مرغ های مهاجر
ودفاتر بی رونق عقد
راستی مهریه مرغ همسایه عندالمطالبه است یا
عندالمشاجره؟
امروز خروس می خواند
آهای مرغان مهاجر
شما از كدام تیغ برای اصلاح خویش استفاده می كنید
كه اینچنین چشم گراز ها در پاچه شما می چرخد؟
و در اتمسفر تخلیه بادهای وحشت زا
شهوت شكمبارگان بی ایمان فوران می كند
امروز خروس می خواند
وبرخوان نامرادی خویش
روباه را میهمان بزم مزبله مزغان می كند
امروز خروس می خواند:
قوقولی قوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقو
یکشنبه 11 مرداد 1388
الان یك هفته است برنا در شیراز است. دلم براش تنگ شده. مخصوصا وقتی با من فقط از كامپیوتر حرف می زنه .انگار اون بیل گیتس ومن آبدارچی اش .باید هرچه می خواد را براش مهیا كنم . مخصوصا بازیهای جدید. از میان كاندیداهای ریاست جمهوری هم آغا محسن را دوست دارد. علت آن ار هم برنامه می داند. سوپ جو نمی خورد معتقد است جو غذای خر است. از میان همه بازیها به یك باز ی كه اسمش را نمی توان بنویسم وتلفظ كنم علاقه بیشتری دارد : رالی مك كویین.